امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

عمه جونی

شلام نفسم   ا ین عکسای قشنگو عمه فاطمه واسه شما درست کرده دستش درد نکنه    مرسی عمه                                         ...
22 اسفند 1391

خونه تکونی..

آآآآآخ که چقدر خسته شدم .... من و بابا چند روز پیش خونه تکونی کردیم البته بیشترش بابا کمک کرد و اما شما که هرشب با خودت بازی میکردی فقط میخواستی بغل من باشی  و کمتر آروم بودی  روی زمینم بین وسایل گم میشدی           دیگه به هر زحمتی بود خوابوندمت       ...
13 اسفند 1391

فرشته ی من...

سلام عزیزمامان   کم کم داریم به سال نو نزدیک میشیم   نمیدونی چقدر خوشحالم که امسال سر سفره هفت سینمون یه فرشته کوچولو داریم       مامانیت از خدا میخواد که سالهای سال سلامت باشیو سر سفره هفت سین بشینی ومثل الان توی این عکست از ته دل بخندی           مامان و بابا تا آخر عمرمشون عاشق نگاههای قشنگتن             ...
10 اسفند 1391

واکسن...

جیگرمامان         دیروز یعنی ٩١/١٢/٠٣ من و تو  بابایی باهم رفتیم واکسن چهارماهگیتو زدی من که طاقت نداشتم آمپول زدنتو  و اون لحظه ای که از ته دل گریه میکنیو ببینم از اتاق اومدم بیرون خوب شد بابامیثم بود بعدش رفتیم خونه ی بابایی اکبر چقدر گریه کردی تازه شبم مهمون بودیم و شما همش بغلمون بی قراری میکردی اما روز بعدش سرحالتر شدی الهی فدات بشم که تا میای سرحال بشی باید دوباره واکسن بزنی          ...
6 اسفند 1391

خوش اخلاق

شلام پسلی مامان این روزا هرچی داری بزرگتر میشی شیرینتر میشی الهی قربون این اولین خنده هات بشم،همه بهت میگن خوش اخلاق آخه تا صدات میکنن میخندی                  اخم هم بلدها... ...
6 اسفند 1391

روزای اول

سلام پسریه مامان ،الان که برات مینویسم ٤ماهته دوست دارم از اون روزای اول تولدت بگم ... تا وقتی ٦ روزت بود همه چی خوب بود تا اینکه واسه چکاب بردیمت دکتر و دکتر گفت زردی داری من داشتم از غصه میمردم ،آزمایش دادیم و گفتن باید بستری بشی وای که چقدر گریه کردم ٣روز توی بیمارستان بستری شدی چه روزای سختی بود      من و بابایی دیگه طاقت نیاوردیم و با رضایت خودمون مرخص شدی و همون روز اولین مسافرتتو رفتی،باهم رفتیم اصفهان خونه ی باباجان ویک ماه اونجاموندیم                          ...
5 اسفند 1391